آشنایی در اوج تنهایی
و
تنهایی در اوج آشنایی
عطا فرما...
خدایا کمکم کن تا آه نکشم برای کسانی که دلم را شکستند...
وصبرم ده تا فراموش کنم آنچه را که با من کردند...
و امیدم ده تا باز به سوی تو برگردم...
دیگر برای تو نمی نویسم! دیگر از فکر کردن به تو خسته ام. تویی که حتی یک ثانیه هم به فکرم نبودی. تمامش می کنم. تمام دلبستگی هایم به تو را دور می ریزم وعشقم را باخودم می برم ودر دورترین نقطه ی زمین با دست های خودم به خاک می سپارمش. برایش اشکی نمی ریزم. اشک هایم را وقتی تو را از دست دادم از چشمم راندم.
تو دیگر مال من نیستی. این را باید خیلی وقت پیش، زمانی که به من گفتی "برو دیگر برنگرد" می فهمیدم.... اما چه کنم که دلم همراهم نیامد ومن هم ماندم به خاطر دلم...
اما این بار می روم، به خاطر خودم. دلم را هم با عشق تو کشتم و خاکش کردم. گناهش سادگیش بود...
می روم اما می دانم تو او را داری و من دیگر تو را ندارم.....
قایق چشم تو رفت وهنوز
کنج این چشم غریب، اشک لنگر دارد...
گفتی دوستم نداری دل لرزید. گفتی می روی آن گاه ترک برداشت.
رفتی سخت شکست. برنگشتی خرد شد
و وقتی تو را با دیگری حس کرد خرده هایش را زیر پاهای تو دید....
دیدار خوب تو
تا کوچه های کودکیم برد پا به پا
شاد وشکفته اما
فارغ ز هست و نیست
یک لحظه دست تو از دست من رها شد
و خواب از سرم پرید....
بدون تو شبی بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد روز پایانم
قلب من باز ترک خورد وشکست
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت می خوانم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد...
تو نیستی که ببینی چکونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست
و چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!
از غم عشق رازها گفتم
در دل آن سکوت رویا خیز
گریه کردم خدا خدا گفتم
دل مشتاق و آرزومندم
به هوای تو بال و پر می زد
مرغ وحشی دمی قرار نداشت
پنجه ی یاس بر جگر می زد
بی تو نامهربان تماشا داشت
در غم انتظار سوختنم
با دل بی قرار و مضطربی
چشم بر گرد راه دوختنم...
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش، با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهمید
اگرچه تا ته دنیا صدا کرد...
دور شدن را از کدام قطار بی برگشت یاد گرفتی وقتی همیشه روی سکوی خانه
بازی می کردیم و تا خط ریل ها یک دنیا فاصله بود....؟
گفتمت نامهربانی، دم ز حاشا می زدی
دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر
کاش دریای تو بودم، دل به دیا می زدی
و من که حقیقت محض را
در سایه سار مژگانت یافته بودم
کویر داغ محبت را
برپای خاطرات سپردم....
چه لحظه هایی!
چقدر سبز شدم واحساس من طراوت یافت!
چه بی قراری شاعرانه ای!
چه غوغایی!
و من که جاودانگی را
در جام نگاه تو یافته بودم
فرهاد روزگار شدم
و گل به شاخه بود که تو
شیرین
مرا به دست تنهایی سپردی...
بی وفا بود که رفت. راحت و آرام از مقابل شقایق ها گذشت. آن قدر بی خیال که گویی التماس هیچ دستی برایش مهم نبود... بی رحم وسنگدل...
چشم های گریانم را نادیده گرفت. او با تمام هستی اش رفت. غافل از قلب من که به خاطرش شکسته شد. او رفت وگفت که منتظرش بمانم و من هم چنان تا ابد همین جا همراه تمام اشک هایم کنار پلکان شک وتردید در انتظارش خواهم ماند اما همیشه حس غریبی به من می گوید:
اگر می خواست برگردد هرگز نمی رفت....



